پاپیــروس
و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …بایگانیِ مارس 26, 2008
ف یعنی فرهاد یا فرحزاد؟
یکی از دوستای خوب وبلاگیمون این روزا دلش بد جوری گرفته انگار!
نمی دونم چی شده که با خودش هم قهره این روزا؟!
دیگه دوست نداره حتی بنویسه و یکی نوشته هاشو بخونه و فرتی براش بنویسه بدو بیا من آپم!
دلخوره از این که دوستانی که میان نوشته هاشو می خونن نمی تونن باهاش ارتباط برقرار کنن و یه جور دیگه تعبیر می کنن!
خب دوست خوب من!
این که اشکالی نداره، داره؟
بزار ملت هر جور دلشون می خواد از نوشته هات استنباط کنن و هر چی که دلشون می خواد بگن. تو که خودت می دونی قضیه از چه قراره دیگه چرا باید دلخور باشی؟
من خودم گاهی اوقات اونقدر دست دست می کنم واسه پابلیش یه مینیمال کوچولو بطور مثال، که اگه بقیه بخونن چی فکر می کنن؟ که گاهی قید بعضیاشو می زنم!
اما این جوری که نمی شه
می شه؟
چرا باید همیشه از اظهار نظر دیگران و نوع عکس العملشون بترسیم؟
مگه می خوایم چی بگیم که باید بترسیم؟
مگه چه بُتی ساختیم از خودمون که ممکنه با نوشته هامون بُت شکن زمانه باشیم؟
تازه به نظرم خوندن کامنتای جورواجور از یه پُست خیلی هم کیف داره!
من همیشه علاوه بر پُستای یه نویسنده، کامنتاشم می خونم و گاهی خندم میاد به نا مأنوس بودن برخی کامنتا و نوشته ها. مطمئن هستم که نویسنده ی اون متن هم به همون اندازه خندش می گیره اما دیگه چرا باید دلخور بشه؟
گاهی اوقات ما آدما فقط ادعا می کنیم طرف اگه بگه ف ما گرفتیم که یعنی فرهاد اما اصل قضیه اینه که منظورش فرحزاد بوده نه فرهاد! D:
اینا رو نوشتم که به دوست خوبمون بگم این اتفاقات توی دنیای نت خیلی پیش میاد و جای دلخوری نیست و گناه داره که آدم با خودش قهر باشه حالا چه برسه به دوستاش. مگه نه؟
تازه! توی دنیای واقعی هم دو تا آدم چشم تو چشم هم دارن و به قول خودشون دلای همو تو دستاشون گرفتن اما گاهی اوقات حرف همو نمی فهمن دیگه چه انتظاری هست که با دو خط دست نوشته، من نوعی بگیرم که نویسنده چی می خواسته بگه؟
منتظر نوشته های خوبت خواهیم بود …
87/1/7