پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

مزه ی تلخ تنهائی

الان داشتم یه برنامه روانشناسی می دیدم که گفتم بیام یه خرده شنیده هامو با دوستام شریک بشم! مشکل یه خانوم 35 ساله برام جالب بود و می خوام در مورد ایشون بنویسم.

این خانوم جوان در سن 24 سالگی با یکی از فامیلای خودش ازدواج کرده و زندگی خودشون رو تو یکی از کشورهای اروپائی شروع کرده و نهایتاً بعد از 4 سال بدلیل ناتوانی جنسی شوهرش، از هم جدا می شن. سؤالی که این خانوم از روانشناس برنامه داشت این بود که چرا گاهی دارای حالات روحی روانی متضاده؟ چرا از صبح که از خواب بیدار می شه شاده، می گه، می خنده، ورزش می کنه و به همه ی کاراری روزانه می رسه اما این شادی کوتاه مدته و شب جاشو به غم و ناراحتی و سرخوردگی می ده؟

آدما موجودات عجیبی هستن!
گاهی خودشون دلیل رفتار خودشون رو می دونن اما نمی خوان قبول داشته باشن که همین عامل مسبب غم و ناراحتیشون هست و می خوان از زبون یکی دیگه بشنون تا مطمئن بشن! این خانوم هم همین جوری بود خودش دلیلشو می دونست اما می خواست مطمئن بشه! 

- شبا اگه همین مشکل رو داری، دلیلش اینه که اون لحظه همه یار دارند و تو بی یار ماندی!
+ بله همین طوره!

یه خرده خنده ام گرفته بود. خُب دختر خوب تو که دلیلشو می دونی چرا خودتو اذیت می کنی آخه؟
شاید گاهی دست خود آدم نیست. نمی دونم! شاید گاهی آدم دلیل یه کاری رو می دونه اما باز نمی تونه جلوی بروز یه حالت روحی و روانی رو تو خودش بگیره!
مثل افسردگی، سر خوردگی، غم و اندوه، شادی و خیلی حالات دیگه … 

- بعد از این همه مدت، تو هنوز یاری واسه خودت پیدا نکردی؟
+ چرا اون موقع که تو اروپا بودم با پسری دوست شدم که دکتر بود اما نتونستم ادامه بدم و واسه همین هم برگشتم ایران!
- چرا نتونستی ادامه بدی؟
+ چون قبلاً عاشق شده بود و می گفت نمی تونه عشقشو به من بده و باعث بشه من جای معشوقش رو بگیرم. من هم نتونستم ادامه بدم. بار اول اون پسر با توجه به اینکه مشکلش رو می دونست ولی به خاطر فامیل بودن و اصرار پدر و مادرا قدم پیش گذاشت و بار دوم این پسر به خاطر فرار از تنهائی … 

چقدر دلم واسه اون دختر خانوم سوخت!
چقدر تنهائیش به نظرم تلخ اومد!

چرا ما آدما گاهی این جوری خودخواه می شیم؟
خُب اگه مشکلی داریم چرا با زندگی یکی دیگه بازی می کنیم؟
اگه قبلاً عاشق بودیم و عشق یکی دیگه تو دلمونه چرا می خوایم با یکی دیگه بدون عشق رابطه ایی رو شروع کنیم؟
چرا؟ چرا؟ و خیلی چراهای دیگه … 

87/1/7

۱ دیدگاه »

  آلوچه wrote @

سلام
سال نو مبارک و ممنون که به من سر زدید.
تنهایی مزه تلخی داره که اگه بهش خو کنی به این سادگی ها دست از سرت برنمیداره. من مدتهاست که تنها زندگی میکنم و طعم تلخ تنهایی رو به خوبی میشناسم ولی دیگه رنج نمیکشم چون اعتقاد دارم خودم اونو انتخاب کردم. به قول یکی از دوستانم وقتی آدم مدت زیادی تنها زندگی میکنه یه جورایی وحشی میشه . وحشی به این معنا که دیگه غالبهای عادی رو نمیتونه تحمل کنه.
برای اون خانم متاسفم ولی اگه شبا حس میکنه که دلش یار میخواد باید قبل از اینکه خیلی دیر بشه یه یار خوب برای خودش پیدا کنه . نباید فکر کنه که همه مثل هم هستن.
در مورد اون آقای دومی : به نظرم اون آدم بیمار بوده همین.


پرستو:
ممنون از اینکه سر زدی آلوچه خانوم :)
نمی دونم شاید همین طور باشه که می گی
اما هر چقدر هم بهش خو گرفته باشی باز یه جاهائی تو هم از اینکه این تنهائی رو انتخاب کردی شاید دلت بگیره
به هر حال
فک کنم اون آدم این جوری فک می کنه که به عشق اولش وفاداره و اگه یکی دیگه رو دوست داشته باشه به عشقش بی وفائی کرده
اینم یه جورشه انگار
وفاداری این آدما یعنی این که لابد یکی دیگه رو دوست نداشته باشن فقط به بودنش عادت کنن چون نمی خوان خودشون تنها باشن
و این تلخ ترین نوع تنهائیه به نظرم


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>