پاپیــروس
و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …آرشیو برای مارس 13, 2008
در آرزوی بزرگ شدن
چقدر امروز بارونیم من!
چقدر امروز دلم یه برادر بزرگ می خواست!
دلم برای نداشتن یه برادر بزرگ گرفت و چشام از صبح بارونیه مثل آسمون بهار!
امروز آسمون هم دلش گرفته و مثل من انگار یه برادر بزرگ می خواد!
هر وقت به برادرم نگاه می کنم که امروز یه سانت بلندتر از دیروزه دلم می خواد بغلش کنم و چشای نازشو ببوسم و اون همیشه تعجب کنه که چرا هر روز چشای نازشو می بوسم!
آره! باید همین کارو بکنم. باید هر روز چشای نازشو ببوسم تا قد بکشه و اون وقت دل من هم پَر بکشه واسه بغل کردنش، واسه بوسیدنش، واسه سر گذاشتن رو شونه های مردونه اش، واسه یادآوری سر بسر گذاشتن هاش، واسه کشیدن موهای بافته شدم، واسه داد و بیدادهای کودکانه مون، واسه همه چی!
یه روز به آرزوم می رسم و هر وقت مثل امروز دلم یه برادر بزرگ خواست می تونم سرمو تو سینه ی مردونه اش جا بدم و به چشام اجازه بدم که آروم آروم بباره! اون وقت اونم فقط آروم دستی به موهام بکشه و با نوک انگشتای مردونه اش دونه دونه اشکای منو پاک کنه و هیچی نگه فقط بزاره من سبک بشم! فقط اجازه بده من رو پاهای مردونه اش بشینم و بغلش کنم و سرمو تو سینه اش پنهون کنم تا چشای منو نبینه که مثل امروز دلم یه برادر بزرگ می خواد!
چقدر امروز دلم یه برادر بزرگ می خواست …
پ.ن:
عزیز مهربونم! قد بکش، بزرگ شو، آخه من دلم یه برادر بزرگ می خواد!!
86/12/23