داره یواش یواش میاد …
چشماتو اگه ببندی می تونی صدای پاشو بشنوی!
حس و حال قشنگیه تازه شدن!! این چند روزه بارون همه جا رو شسته و تر و تمیز کرده و کم کم زمستون سرد امسال هم کوله بارشو بسته که بره سال دیگه بیاد و اصلاً هم معلوم نیست سال دیگه من باشم که بتونم زمستون رو ببینم یا نه؟ راستی؟ وقتی از بودن در سال دیگه مطمئن نیستیم چرا لحظه رو از دست می دیم واسه آینده ایی که اصلاً نمی دونیم کی قراره بیاد؟ لحظه لحظه ی زندگیمون رو به خاطر حرفای ریز و درشت خودمون و اطرافیان از دست می دیم و بعد از سالها فقط تلی از خاطرات سوخته برامون می مونه که برای گرم کردن آینده ی سردمون هم به درد نمی خورن! چرا با بهار امروزمون باید سرد و تلخ برخورد کنیم و خیلی راحت از دست بدیمش؟!
چقدر بهار و حس و حالش قشنگه! چقدر خونه تکونی قبل عید مزه می ده! اگر چه آدم از کت و کول می افته از بس وسواسی سالانه ش گُل می کنه، اما وقتی همه چی حتی اون گرد و غبار پشت قاب عکس گرفته می شه آدم یه جوری احساس رضایت می کنه که می تونه استقبال خوبی از بهار داشته باشه!
چرا هر از گاهی به قول ولکه خونه تکونی نمی کنین دلتون رو؟! یعنی چرا خاطرات سیاهی رو که زنگار بسته پاک نمی کنین؟ مثل گردی که روی آینه نشسته و نمی زاره به خوبی جائی رو ببینی!
بهار داره از راه می رسه …
دستمالی ور دارین و به قول بید مجنون خونه دلتونو گردگیری کنین!
قرار نیست زلزله چندین ریشتری راه بندازین که! قرار نیست سقف خونه ی دلتون رو خراب کنین رو سر صاب خونه! قراره زنگار رو بگیرین! پس مراقب باشین!!
پ.ن:
دل شهرنشینان پرستویی است در قفس …
پرستو را با گرما عهدی است که هر بهار تازه می گردد …
وطن پرستو بهار است و اگر بهار مهاجر است، از پرستو مخواه که بماند!
(؟)
86/12/11
بهاری در نگاهی نیست……. سایه ای از سراب ماست
—
پاپیروس: بله بهار هم سرابی است در سایه ی نگاه ما
چه تعبیر زیبائی داشتی!