خیلی وقتا دلم واسه دوران کودکیم تنگ می شه اگر چه اصلاً یادم نمیاد دوران کودکی من زیاد طولانی بوده باشه. تا جائی که یادم میاد همیشه به چشم یه آدم بزرگ بهم نگاه کردن و توی هر سن و سالی که بودم ازم خواستن که قرص و محکم باشم، جدی باشم و عین آدم بزرگا احساسم رو هفت تا سوراخ پنهون کنم.
گاهی اوقات اصلاً چیزی یادم نمیاد خاطره ایی که مربوط به بازیهای کودکانه ام باشه. اینکه سر بازی قایم باشک از سر شیطنت وقتی پسر همسایه چشم می زاره، برم و توی صندوقچه ی قدیمی مادربزگ قایم شم طوری که هیچ وقت نتونه پیدام کنه و اون وقت دلش بسوزه و اشکش در بیاد! تازه اون وقت بهش بخندن و بگن: تو دیگه مرد شدی نباید گریه کنی و من اصلاً متوجه نشم که چرا پسر همسایه نباید گریه کنه؟! یعنی اونم یه جور بازی آدم بزرگاس؟ یه مسئولیت سنگین روی شونه های نحیف پسر همسایه؟!
تنها چیزی که یادم میاد اینه که همیشه یه آدم بزرگ ریز نقش بودم که گاهی تو اون سن و سال هم دست خودم نبود که برای گرفتن حقم اشکم در می اومد و اون وقت بود که دستم رو می شد که من هنوز کودکی هستم در قالب یه آدم بزرگ. بار مسئولیتی که روی شونه های کوچیک من گذاشته بودن تحملش برام سخت بود و گاهی می ترسیدم نتونم نقش یه آدم بزرگ رو به خوبی بازی کنم!
سالهاست که بار مسئولیت یه آدم بزرگ بودن روی شونه هام سنگینی می کنه. گاهی دلم می خواست کاش این مسئولیت عین یه زره و لباس نظامی بود که می شد هرازگاهی از تن درش آورد و عین بچه های این دوره شیطنت کرد و بالا و پائین پرید و احیاناً گاهی سر به سر پسر همسایه گذاشت و توی بازی قایم باشک وقتی قرار بود من چشم بزارم تقلب کنم و ببینم کجا رفته و خودشو توی دل کی جا کرده؟ و من پیداش کنم و وقتی سوک سوک گفتم از خنده روده بُر بشم و نتونم جلوی قاه قاه خندیدنم رو بگیرم و دستش رو شه!
پ.ن: هیچ وقت نخواین نقش یه آدم بزرگ رو بازی کنین، خیلی سخته!
86/12/8