پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

آرشیو برای فوریه 19, 2008

یه جفت چشم (قسمت اول)

نمی دونم چرا بعضی آدما خوشی می زنه زیر دلشون و بی خودی به همه چی گیر می دن و هی از عالم و آدم شاکی می شن؟! همیشه همین طور بوده، تا وقتی آدم موقعیتی داره قدرشو نمی دونه و اصلاً براش مهم نیست اما وقتی بنا به دلایلی اون شرایط رو از دست داد تازه قدرشو می دونه و افسوس که گاهی اوقات واسه دونستن اینکه چی داشته و الان از دست داده، خیلی دیر شده …

چند ماه پیش توی یکی از سفرام یه جمع سه نفره توجهمو به خودش جلب کرد. یه خانوم مسن که صندلی کناری من نشسته بود، یه آقای قد بلند با موهای جو گندمی و یه خانوم جوون خیلی آروم که همون ردیف ما نشسته بودن و به نظر می رسید با خانوم کناری من آشنا بودن. رفتار این سه نفر خیلی برام جالب بود. آقای قد بلند با موهای جو گندمی گاهی اوقات به خانوم مسن بغل دستی من تنقلاتی تعارف می کرد اما بیشتر اوقات حواسش به خانوم جوون بغل دستی خودش بود و براش بادوم و پسته مغز می کرد و دونه دونه میذاشت تو دهنش که بخوره و جالب اینکه این خانوم جوون انگار نه انگار حس و حالی یا شور و شوقی داره! خیلی آروم عین یه عروسک فقط کنار این آقای قد بلند با موهای جو گندمی نشسته بود و تمام اختیار خودشو داده بود دست این مرد و از خودش هیچ اراده ایی نداشت!

برام خیلی جالب بود که چرا این مرد این همه مثل شمع و پروانه به دور این دختره می چرخه و اونم عین خیالش نیست. حتی برای تشکر از مرد کنار دستیش، یه پسته مغز نکرد و تو دهنش نذاشت! پیش خودم فک کردم لابد این خانوم جوون، بارداره به خاطر همین این همه هواشو داره و هی چیز میز به خوردش می ده تا بنیه بگیره، هی گرما و سرمای هوا رو چک می کنه و پتو روش می ندازه و شونشو اونقدر پائین میاره که تکیه گاه دختره بشه و بتونه سرشو آروم بزاره روش و بخوابه …

شاید باید به موقعیت اون دختر خانوم غبطه می خوردم که یکی رو داره که این همه نازشو بکشه و لیلی به لالاش بزاره اما نمی دونم چرا دلم واسه خانوم مسن کنار دستیم سوخت؟! پیش خودم فک کردم بنده خدا چه عروسی داره که این همه باید پسرش نازشو بکشه و اونم اصلاً بهش محل نده. اگر چه از ساعت 22:30 به مقصد سرزمین مادری ام حرکت کرده بودیم اما تا ساعت 2 بامداد و توقف اتوبوس واسه استراحت، فقط چند کلمه در حد تعارفات معمول بین من و خانوم مسن کناری رد و بدل شده بود و چون هوای داخل اتوبوس خیلی گرم و غیر قابل تحمل بود سریعتر از جمع سه نفره کنار دستی، زدم بیرون. اما قبل از رفتن از سر کنجکاوی یه نیم نگاهی هم به خانوم جوون انداختم. به نظر نمی رسید باردار باشه. به حدی خونسرد وسایلش رو جمع می کرد که انگار هیچ وقت برای رفتن عجله ایی نداره و زمان متوقف شده و به کام اون می گرده …

سرمای بیرون یه خرده حالم رو سر جاش آورد و تنهائی یه گوشه وایسادم تا ریه هام رو از هوای تمیز و سرد بیرون پُر کنم اما هنوز حواسم به اون جمع سه نفره بود که بالاخره از اتوبوس پیاده شدن. اول خانوم مسن، بعد آقای قد بلند با موهای جو گندمی و سر آخر هم خانوم جوون که هنوز زیر چتر حمایت مرد همراهش سلطنت می کرد …

ادامه دارد …

86/11/30