پاپیــروس
و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …بایگانیِ فوریه 15, 2008
جاده و تنهائی
چه روزی بود این پنجشنبهایی که گذشت!
ملت همه به فکر صفا، سیتی، منگوله! اون وقت ما 20 ساعت تموم رفت و برگشت توی اتوبوس، جادهها رو گز کردیم!! خنده داره، مگه نه؟
واسه پیگیری ترکشهای بعد از دفاع رفته بودم تهران که کاش با اون همه کولاک و برف و بوران نمیرفتم. همش خستگی راه به تنم ماسید و بس!
اما این مسافرت سخت و طاقت فرسا که همش توی اتوبوس گذشت یه چیزایی رو برام روشن کرد که الان مثل لامپ مهتابی روشن روشنم!! چند تا موضوع در این سفر نظرمو به خودش جلب کرد:
1- چقدر ما ایرانیها کارامون با برنامهاس!
واسه غافلگیری ملت همیشه در صحنه، چه ترفندهائی که بلد نیستیم. مثلاً بدون هماهنگی قبلی، کل یه تشکیلات رو تعطیل میکنیم تا واسه بقیه سورپرایز باشه!!
2- بعضی از جوونا چقدر دلشون خوشه!
ساعت 7:45 دقیقه صبح، میخوان والنتاینشونو همون ساعات اولیه در کُنن!! امیدوارم همیشه واسه سبقت گرفتن از هم، اونقدر عجله داشته باشن که توی تاکسی روی هدایاشون کامنتهای عشقولانه بنویسن و تا رسیدن به مقصد همه چی رو ردیف کنن!
3- گاهی اوقات چقدر آدم احساس تنهائی میکنه!
وقتی ساعت 8 صبح با تعطیلی کامل یه تشکیلات مواجه بشی هیچ فک و فامیل و دوست و آشنائی به ذهنت نرسه که بتونی اون ساعت بری و تنهائی و خستگی راه رو باهاش قسمت کنی و مجبور بشی همون موقع راهی رو که اومدی برگردی …
4- مسلماً موقع جشن و شادی، فک و فامیل و دوست و آشنا اونقدر تعدادشون زیاده که مجبور میشی از خیلیها فاکتور بگیری! اما وقتی که میخوان واسه همیشه یه گُل جا بسپارنت دست خاک تا خوب ازت مراقبت کنه اونقدر فک و فامیل و دوست و آشنا داری که از سر و کول هم بالا برن!
اون روز نمیفهمم این جماعت واسه چی میان؟ میان که مطمئن بشن خاک امانتدار خوبیه یا نه؟ یا اینکه میان وفاداری خودشونو به مُرده ثابت کنن؟!
5- تنها آدمایی که همیشه وقت و بیوقت میشه رو کمکشون حساب کرد فقط و فقط پدر و مادر آدمه نه هیچ کس دیگه!
—–
پ.ن:
تا حالا عمیقاً احساس تنهائی کردین؟