من شادمانه زیستن را انتخاب کردهام و آگاهانه نفس کشیدن را
من در سفرم به سوی گذشتههای دور، افسوسی را دور نمیکنم!
من دست تقدیر و روزگار را باور دارم
عزیزی به من گفت:
چرخ زمانه عجب بازیها دارد!
اما من، هیچ در عجب این چرخ دوار نیستم
من، تقدیرم را باور دارم
میدانم که طی سالهایی که گذشت آنچه را که انجام دادهام همان بوده که میبایست انجام میدادمشان
من اشتباهی را نسبت به خودم متوجه نیستم
آنچه که اشتباه است، نگاه من است نه تقدیرم
و من دیر زمانی است که نگاهم را شُستهام!
زمان، قشنگترین مفهوم روزگار است
در عجبم که چرا دیر باورش میکنم!
بیا آگاه قدمهای بعدی خویش باشیم
بیا چشمهای خواب زده را بشوئیم
میتوان شروعی دوباره داشت …
برگرفته از کتاب عروج