پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

بایگانیِ نوامبر 25, 2007

خاطرات زنجیر شده

امروز صبح دیدن یه صحنه برام خیلی جالب بود. چقدر دلم می خواست اون لحظه یه دوربین داشتم تا می تونستم عکسی ازش بگیرم و بزارم تو وبلاگ. اما حیف واسه شکار اون لحظه دوربین همرام نبود و الان فقط می تونم توضیح بدم که: بابا ما دیگه کی هستیم!؟ حالا پیش خودتون لابد فکر می کنین من چی دیدم که اینقدر برام جالب بوده و می خوام در موردش بنویسم! اما جداً برام جالب بود. چون تا حالا ندیده بودم که یه سطل زباله بزرگ پر از آشغال رو به یه تابلوئی قفل و زنجیر کنن که کسی به فکرش نرسه اونو جابجا کنه و یا خدای نکرده شیطون کسی رو گول نزنه که این شیء گرانقیمت رو بدزده! 

دیدین یکی موتور سیکلت یا دوچرخه ای داره و می خواد جائی پارکش کنه سه متر زنجیر با خودش میاره و اونو به در و دیوار و تابلو و درخت و زمین و زمان می بنده که تا وقتی می ره و بر می گرده خیالش راحت باشه که سر جاشه، اما گاهی با اون همه دور اندیشی هم با زنجیر پاره شده مواجه می شه و مال و منالش رو از دست می ده؟! جداً سطل زباله اون همه ارزش داره که یکی بخواد اونو بدزده یا اینکه کسی باید نگران جابجا شدنش باشه؟ و یا اینکه ما چه جور آدمهائی هستیم که باید از ترس افکار و رفتار ناجوانمردانه ما یه همچین تصمیمی بگیرن و سطل بی گناهی رو به زنجیر بکشن! 

پ.ن:

ما آدمها هم یه سری خاطرات تلخ داریم که می تونه شامل دلخوریها و رنجش ما از آدمای دور و برمون باشه. چرا گاهی ما هم این خاطرات تلخ رو با زنجیر، محکم یه جائی تو حافظه نگه می داریم؟ چرا می خوایم اونا رو از دست ندیم؟ مگه دلخوری، رنجش و خاطرات تلخ چه ارزشی دارن که می خوایم همیشه محلی برای نگهداریشون داشته باشیم؟ چرا حافظه خودمون رو با نگه داشتن اون خاطرات، خسته می کنیم؟ چرا؟

زنجیر رو پاره کنین. از دست دادن و فراموشی اون خاطرات نه تنها ترسی نداره بلکه هر از گاهی باید Recycle Bin حافظتون رو از اون خاطرات تلخ پاک کنین تا ذهنتون حجم بیشتری برای پذیرش خاطرات و لحظات خوب زندگی داشته باشه. امتحان کنین، حتماً موفق می شین.

86/9/4