پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

بایگانیِ نوامبر 22, 2007

دل بارونی

چقدر دلم هوای بارونو کرده بود! چقدر صدای نم نم بارون و قدم زدن تو اون حال و هوا رو دوست دارم.

بــــــــه! چه کیفی می ده وقتی ریز ریز داره بارون می یاد. یه دفعه دلتو می زنی به دریا و می ری زیر بارون و یاد جوونیهای مردم می افتی (نه که خودت دیونه و جوونی، باید یاد جوونی بقیه بیفتی تا بهت بیشتر حال بده!) 

بالاخره بعد از روزها انتظار، دیروز و امروز بغض آسمون ترکید و ما دونه های اشکشو دیدیم و چه عجب که دیدن اشکاش ما رو خیلی خوشحال کرد. خیلی زیاد.

چقدر سنگدل شدیم ما آدما! از کی تا حالا دیدن اشکی باید ما رو خوشحال کنه؟ اونقدر خوشحال که هوس قدم زدن زیر بارون چشاش به سرمون بزنه؟ تازه دلمون هم بد جوری هواشو کرده باشه، هوای دیدن چشای بارونی آسمون! نکنه آسمون ذوق زده شده و از خوشحالیه که داره می باره؟ آخه واسه چی؟ خبری شده؟

اما نه، من دل نگرونم، نکنه آسمون دلش گرفته و داره واسه تنهائی خودش می باره؟ نکنه قراره طوری بشه و از غصه اشکاش در اومده؟ آخه چی شده که یه دفعه بغضش ترکید؟ مگه کسی چیزی گفته؟ رنجوندنش؟ غصه منو داره یا شما رو؟ واسه من داره گریه می کنه یا واسه شما؟ یا اینکه واسه دل تنهای خودش؟

نه بابا، فکر کنم کسی زیر گوش ابرای آسمون گفته: آخه کجائی نامهربون؟ چرا سری به ما نمی زنی؟! و اون وقته که دلش از بی وفائی خودش گرفته و داره نم نم می باره؟ 

پ.ن:

راستی؟ یه روزی کسی واسه دیدن اشکای ما هم دلش تنگ می شه؟ یه روزی کسی دلش هوای چشای بارونی ما رو می کنه؟ یه روزی کسی دلش پر می زنه واسه دیدن نگاه بی قرار ما؟

بارونی باشید. زلال و پاک!

86/9/1