این هفته شاهد قسمت پایانی سریال مدار صفر درجه بودیم. سریالی که متأسفانه بدلایل موقعیتی که داشتم نتونستم اونو ببینم اما همیشه با خوندن مقالات و نوشته های دوستان پی گیر جریان قصه بودم و تا حدودی شخصیتهای قصه رو می شناختم. اما خوشبخانه به قسمت پایانی سریال رسیدم.
پایانی برای عشقی که حد و مرز جغرافیائی، سیاسی، دینی و مذهبی نداشت. اگر چه به نظرم همیشه پایان یه عشق، الزاماً وصال نیست اما خب چون مخاطب سیما دوست داره همیشه پایان فیلم یا سریالی که می بینه همون جوری باشه که انتظارشو داره دست اندرکاران هم این نیاز بیننده رو همیشه در ساخت کاراشون در نظر می گیرن و همه ارتباطات شخصیتهای اصلی داستان یا بیشترشو به خیر و خوشی به سرانجام می رسونن.
به نظرم سریال می تونست پایان دیگه ای هم داشته باشه و قصه همون جا تو تخت جمشید تموم بشه و حبیب قصه ما با وجودیکه 4 گلوله بهش اصابت کرده در لحظات پایانی عمرش یاد فیلم روز هشتم بیفته و به سارا بگه: و روز هفتم، خدا تو را برای من آفرید!
لحظات پایانی سریال کپی فیلم روز هشتم “ژاک وون دورمل” بود که چند سال پیش از شبکه 4 سیما پخش شد. فیلمی که زیباترین عواطف و احساسات بشری رو به تصویر کشیده بود. عواطفی که گاهی به مرور زمان به دست فراموشی سپرده می شن و گاهی اوقات با یه تلنگر ساده به یاد آدم می افتن.
لحظات پایانی سریال مثل فیلم روز هشتم این جوری تموم شد:
خداوند روز اول آفتاب را آفرید
خداوند روز دوم دریا را آفرید
خداوند روز سوم صدا را آفرید
خداوند روز چهارم رنگها را آفرید
خداوند روز پنجم حیوانات را آفرید
خداوند روز ششم انسان را آفرید
و روز هفتم خداوند اندیشید که دیگر چه چیزی را نیافریده است؟
پس تو را برای من آفرید …
اما فیلم روز هشتم اون طوری که بعد از سالها یادم میاد می گفت: و خداوند روز هفتم عشق را آفرید و روز هشتم جورج را … و یه متن زیبائی که الان دقیقاً خاطرم نیست! پیشنهاد می کنم اگه این فیلم رو ندیدن حتماً ببینین چون مطمئناً ازش خوشتون میاد.
پ.ن:
1- و این طوری شد که یه مدار دیگه به صفر رسید. اما هر صفری به معنی پایان زندگی نیست بلکه به دلیل گرد بودن مدار زندگی ممکنه نقطه شروعی برای یه مسیر دیگه باشه.
2- امیدوارم هیچ وقت تو سفر زندگی به صفر مطلق نرسین و صفرهای سفر زندگیتون همه نسبی و یه شروع باشه برای یه سفر دیگه.
3- سفر بخیر مسافر!
86/8/30